تبليغاتX
خلوت دل
او

تنها به باد گفتم و به ستاره

که روزی دیگر بر دفتر زندگانی ورق خورد

و مائیم و ما

با این دل پر حسرت برای بزرگ شدن

برای رفتن

به آنجا که ماه رخ خود را از ترس خورشید در شب نمی نمایاند

آنجا که ستاره ها در شب ظلمت بدنبال یکدیگر در حرکتند

آنجا که ناهید خداست

و

آنجا که عشق برملاست ...

باغ فین کاشان

+ نوشته شده توسط "وفا" در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 21:18 |
میتوان رفت از این چهره برون

میتوان رفت به آنجا که شاه خداست

به آنجا که دلها برای برگ زرد می سوزد

آنجا که فریادهای شکستن ساقه ها بهایی دارد

آنجا که دل، گل سرخ شاداب است

آنجا که با بخار نفسها میشود دنیایی را گرم کرد

و آنجا بهشتی است که در دل تو باشد

blue flower

+ نوشته شده توسط "وفا" در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 22:16 |

او

 

روزي ساقه اي بودم ساده و بي خار

پر از شوق برخاستن از خاك

و رسيدن به نور

آب محبت را با ريشه سرنوشت جستجو ميكردم

تا به افلاك رسم

نميدانم با كدامين تند باد بود كه ساقه ام خم شد

و مترسك پندار نهيبي زد كه ساقه بي حصار را اميد رهايي نيست

پس من فقط حصار ساختم وحصار

 

... دير زماني است كه ديگر تند باد نمي وزد

حتي از نسيم خوش سخن صبحگاهي خبري نيست

شايد هم نسیم تا پشت حصار مي‌آيد

ولي صدايش نفسهايش را نميتوانم شنيد

ديگر حتي نور رهايي هم به اين حصار بلند سرنميزند

ولي صدايي مي آيد

 

گويي نسيم است كه آرام نجوا ميكند

حصار را بركن

حصار رابركن
+ نوشته شده توسط "وفا" در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 13:15 |

غروب در آسمان

او

جشن وصل غم با عشق

صدای سکوت و فریاد

یکی بی عشق یکی با حسرت

 

رقص گل و شکوفه در خزان

رقص پر هوس پروانه با گل حسرت یخ

و تماشای دیدگان دشت به غلطیدن برگها در نسیم

 

اما باد می رود و پروانه را میبرد

و باز شب می آید و می ماند

و افسوس که ماندنی هم هست

 

چرا چشمهایمان را با تاریکی چند خاطره پر کرده ایم

و نور خورشید فردا را نمی بینیم

غروب و شب عاقبت میرود

و نور خواهد آمد

اسفند 73 شیراز
+ نوشته شده توسط "وفا" در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 20:40 |

 

او

می خواهم رها باشم. چون پرنده چون نسیم

سرگشته رسیدن به صبح روشن امید

می خواهم فریاد بزنم « فردا »

اما نمی خواهم خلوت طلوع

با دلهره تردید من بیامیزد

می خواهم رها باشم از هر اما و آیا

چون پرنده چون نسیم

بی دلهره سرانجام و فریاد

سرگشته رسیدن فردا

۲۶/۲/۸۶ کرج

نیزارهای دریاچه پریشان - کارزون نوروز 86

+ نوشته شده توسط "وفا" در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:26 |
او

مهربانی را دیدم.

مهربانی را وقتی آن را پشت پرده دیدگانت از من پنهان میکردی دیدم.

مهربانی را وقتی که رود، برگ را سوار بر خود به دریا می برد دیدم.

مهربانی را در عشق بازی نسیم و پروانه در دشت پر از گل رویا دیدم.

مهربانی را در غمی دیدم که شبانگاه به خاطر عشق از چشمانی پر از اشک می بارید.

مهربانی را در وفای قلم با برگهای سبز گذشته می بینم که حتی غبار زمان و زردی یادگاریش را محو نمی کند.

... و اکنون دستانم تنهاست

برای اینکه غم دوری را در دل دستانم نبینم چشم بر آسمان میدارم

و فقط دعا میکنم ...

 

شیراز – 9/12/1373

دروازه قران شیراز 85 (عکس از وحید)

+ نوشته شده توسط "وفا" در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:50 |

به نام آفریننده وفا

 

آنروز

دریایی پیش رو داشتیم و هنوز در ساحل بودیم

قایقی نبود تا دلهای آبی را به دریا بزنیم

و برویم تا خورشید.

 

آنروز

در عکس یادگاری ما

من و تو و دریا و آسمان

... همگی آبی بودیم

 

و سرود فردا را میخواندیم

شیرین بود مثل باران

مبهم بود چون ابر

 و دور بود به اندازه یک پلک زدن

 

فردا

براستی روزی خواهد بود جدا از امروز و این شب طولانی

و فردا براستی روشن خواهد بود و بارانی

 

شیراز 22/6/76

 

کشتی یونانی ها - کیش نوروز 86

+ نوشته شده توسط "وفا" در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 23:49 |

او

به تازگي كتابي با نام (يگانه) اثر ريچارد باخ را به توصيه يكي از دوستان خواندم.

در آن تخيل، خلاقيت و كمي هم فلسفه موج مي زد.

اقرار مي كنم بعضي قسمت‌هايش را نفهميدم و از آنجايي كه براي ادامه دادن آن بي تاب بودم روي برخي جزئيات تامل نمي كردم. ولي پيش بيني روند كتاب و اتفاقات انتهاي آن برايم غير ممكن بود و اين از جذابيت‌هاي يك اثر است.

ديدگاه جالبي نيز نسبت به مرگ داشت كه برايم مفيد بود. اگر چه در يكي از فصل‌هاي كتاب نتوانسته بود با مرك (لسلي) كنار بيايد و مطالب اين فصل و فصل بعد از آن را خيلي هوشمندانه پرداخت نموده بود.

فكر مي كنم اگر بشود در هر هفته يكي از اين كتاب‌ها را خواند، فكر انسان تحرك قابل ملاحظه‌اي پيدا مینمايد بنابراين من هم توصيه مي‌كنم اين كتاب را بخوانيد.

متن زير را بعد از خواندن كتاب يگانه در زمستان 85 نوشتم

 

براستي يگانگي در كنار اين همه پراكندگي و تفاوت تصوري غريب ولي راهگشاست.

قطره‌اي از يك اقيانوس بودن. گاه پر از تلاتم رسيدن به ناكجا، گاه نالان از ناتواني يك قطره، گاه گريزان از اصل چون بخار، غمگين از فراغ چون ابر، گريان از هجر چون باران، بي تاب از وصل چون سيل و باز آرام و آبي چون اقيانوس بي كران يگانه.

براستي چه آرام است تصور يگانگي با همه كائنات و يگانگي با يگانه هستي.

قل هو الله احد

+ نوشته شده توسط "وفا" در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 22:23 |

او

 

در گذار پر پیچ و خم این راه طولانی که تا قله نور ادامه دارد،

آن هنگام که خسته و دلشکسته و تنها ...

لای تخته سنگ های شب آرام آرام او را نجوا می کنی،

و آنقدر غمگینی که سقف آسمان بلند هم بر تو تنگ می شود و نفسهای تو بویی از بهار ندارد و فصلهای زندگیت تنها پاییز و زمستان سرد می شود،

بر دشت خالی سینه ات ناگهان

 

گلی میروید

 

چشمه نوری فوران میکند به رنگ آبی بهار.

و بهار نیز به فصلهای زندگیت اضافه میشود.

اگرچه بهاری کوتاه است ولی طراوت گل تو را سرمست زندگی میکند.

سلام بر بهار، 

سلام بر رویش  گل.

۷۷/6/۲۳ قزوین (با اندکی تغییر)

گل شقایق دشت مجاور دریاچه پریشان - کازرون نوروز 85

 

+ نوشته شده توسط "وفا" در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 20:14 |
او

... و اینک ترانه طلوع

و باز هم آوایی ساحل و موج

و رویش طلایی نور از آبی دریا

 پارک جمشیدیه تهران - بهار 85

و این نوای بهار است

که در سراپرده سرما و سکوت

با طلوع سبز نوروز می خرامد

 

آغاز جشن نوروز باستانی و زیبای بهار را به تمام دوستان تبریک می گوییم.

+ نوشته شده توسط "وفا" در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 0:14 |