او
به تازگي كتابي با نام (يگانه) اثر ريچارد باخ را به توصيه يكي از دوستان خواندم.
در آن تخيل، خلاقيت و كمي هم فلسفه موج مي زد.
اقرار مي كنم بعضي قسمتهايش را نفهميدم و از آنجايي كه براي ادامه دادن آن بي تاب بودم روي برخي جزئيات تامل نمي كردم. ولي پيش بيني روند كتاب و اتفاقات انتهاي آن برايم غير ممكن بود و اين از جذابيتهاي يك اثر است.
ديدگاه جالبي نيز نسبت به مرگ داشت كه برايم مفيد بود. اگر چه در يكي از فصلهاي كتاب نتوانسته بود با مرك (لسلي) كنار بيايد و مطالب اين فصل و فصل بعد از آن را خيلي هوشمندانه پرداخت نموده بود.
فكر مي كنم اگر بشود در هر هفته يكي از اين كتابها را خواند، فكر انسان تحرك قابل ملاحظهاي پيدا مینمايد بنابراين من هم توصيه ميكنم اين كتاب را بخوانيد.
متن زير را بعد از خواندن كتاب يگانه در زمستان 85 نوشتم
براستي يگانگي در كنار اين همه پراكندگي و تفاوت تصوري غريب ولي راهگشاست.
قطرهاي از يك اقيانوس بودن. گاه پر از تلاتم رسيدن به ناكجا، گاه نالان از ناتواني يك قطره، گاه گريزان از اصل چون بخار، غمگين از فراغ چون ابر، گريان از هجر چون باران، بي تاب از وصل چون سيل و باز آرام و آبي چون اقيانوس بي كران يگانه.
براستي چه آرام است تصور يگانگي با همه كائنات و يگانگي با يگانه هستي.
قل هو الله احد
+ نوشته شده توسط "وفا" در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت
22:23 |